تبليغاتX
الف . دال . میم

الف . دال . میم

آدمی پرنده نیست تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود . . .

قطره هایی از دیروز...

می شود گاهی به رویاهای خود پرواز کرد

زندگی را با نگاه تازه ای آغاز کرد

زیر باران رفت بی چتر و کلاه و سرپناه

یک سرود تازه ای را زیر لب آواز کرد

می توان دل را به باران و صدای آن سپرد

نامه های سربه مهر قطره ها را باز کرد

سرگذشت قطره ها را خواند و از آنها گذشت

یا که نه،خواند و برای آن صدایی ساز کرد

می توان در خلقت این قطره ها مبهوت ماند

با خدای خود از این حیرت نیاز و راز کرد

میتوان در حسرت یک روز باران،روزها

آیه ی امن  یجیب زیر لب آواز کرد...


پ ن: تاریخ دقیق این شعر برمیگردد به دوران دبیرستان...به گمانم سال 84 یا اندکی پس و پیش



+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آرزو كريمي  | 


همچو گل لاله باش سر به گریبان ببر

عیب خودت را ببین، بعد به مردم نگر...

 


پ ن یک:Examine yourself first, then turn to others

پ ن دو: طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس

پ ن سه: از مزیت های کلاس ترجمه ی ادبی همین بس که ذوق شعر را در آدمی بیدار می کند.اجبار استاد برای به نظم در آوردن ترجمه از جمله جبرهایی است که آزارم نمیدهد بلکه سر ذوقم می آورد.


+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1391ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

اندر احوالات 23سالگی!

حالا دیگر...نوشتن مقدمه میخواهد و من نمی دانم از کجا باید شروع کنم.23ساله که میشوی خوب میدانی که نباید ترجمه و آزارهای ناشر ، درس و دانشگاه و نه حتی دلمشغولی های ریز و درشتی که دست به گریبانت هستند را بهانه کنی.اصلا موضوع همین 23سالگی است.کم تر چیزی قانعش میکند.دلگیری  برخی روزهایش را با پیاده روی های طولانی و بی هدف هم  نمیتوانی کم کنی.ناامید از همراهی آدمها،غرق درافکارت می شوی و گاهی خودت هم نمیتوانی نجات بخش خویش باشی.انگار چیزهایی را میبینی که  شاید پیش از این هم بود و نمی دیدی اش...

...

در پیاده روِ خیابانی یک طرفه  راه میروم.تنها چیز  جالبی که در مسیرم وجود دارد بنای یک مسجد قدیمی است با حوضِ آبی آن هم درست در وسط حیاط و گلدان های شمعدانی اش.از آنجا که رد میشوم دیگر مطمئن هستم که باقیِ مسیر برایم خسته کننده است.اما هم چنان راه میروم.به عابری میرسم و ناخودآگاه از دودِ سیگارش سرفه ام می گیرد.متوجه تک سرفه هایم می شود و قدری می ایستد تا از او دور شوم....چند متر جلوتر  عابرِ سیگار به دست دیگری را میبینم  و گامهایم را آهسته میکنم تا دورتر شود.ناگهان میایستد و چندی به مناظره ی آن سوی خیابان مینگرد و درست زمانی که به او میرسم دوباره به راه می افتد.بی امان سرفه می کنم و او گویی  صدای سرفه ام آزارش دهد،برمیگردد و با غضب نگاهم میکند...

 ...

صبح جمعه با  چند تن از اقوام و دوستی مقیم امریکا و نامزدش می رویم کوه،قله را فتح می کنیم و و بازمیگردیم تا از ورودیِ شیر سنگی خارج شویم.از پشت سر صدای زنی را می شنوم و از گروه جدا میشوم.نگاهی به خودم می اندازم و چیزی متوجه نمیشوم.می ایستد روبه رویم و میگوید دکمه های پالتویت را ببند.مبهوت نگاهش می کنم و می گویم گرمم بود.نگاهم به نگاه تک تک همراهانم می افتد که آنها هم با تعجب نگاه میکنند و با یکدیگر حرف میزنند.دیگر نمی شنوم که آن زن چه میگوید.یکی دو دکمه را میبندم و از او دور میشوم.همه براندازم میکنند و در آن میان تنها یکی می گوید شاید به خاطر مانتوی بافتِ سفیدت و اینکه فردا اربعین است...نگاهی به "میم" و نامزدش می اندازم.هر دو لباسهایشان مشکی است.ناگهان نگاهم به پالتوی قرمز "ف"می افتد و شال و کلاهی که گوشهایش را نپوشانده است...

 ...

برای داشتن آب جوش آن هم به صورت فوری، مادر کتری برقی را روشن میکند و همه میدانیم که در کمتر از 3دقیقه آب جوش می آید.مادربزرگ اما میرود و کتری فلزی را روی بزرگترین شعله ی اجاق گاز می گذارد و آنقدر زیرش را زیاد میکند که دور تا دور آن سیاه می شود.در آخر هم با اصرار از آبِ درون کتری او استفاده میکنیم و آن یکی را دور میریزد.در این میان یکی میگوید: دو تا انرژی را هدر دادید...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

حالا دیگر اگر دست به قلم می‌برم تنها برای توست.به شوق این است که تو نوشته‌هایم را می خوانی و واژه واژه‌اش بر زبانت نقش می‌بندد.می‌دانم چقدر خوب مرا می‌فهمی خوبِ من.می دانم که حرف‌هایم برایت بی اهمیت نیستند.می‌خواهی بنویسم.می‌گویی بنویسم تا بخوانی.و من ماه‌هاست ننوشته ام!

گوش کن...

می خواستم اما توانم نبود.چیزهایی در دلم بود که اگر قلم بر‌میداشتم ناخودآگاه جاری می‌شدند و مرا توان هدایت آنها نبود.خودت که بهتر می دانی حالِ این روزهایم را.دلتنگی هایم را تو بهتر از هر کسی می‌توانی درک کنی.

بگذار روحم قوت بگیرد،آزاد شود از این همه قید و بند،برمیگردم و از نو به عشق تو می نویسم...

+ نوشته شده در  دوم آبان 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

پیرزن حسابی پیر شده بود.دست‌هایش میلرزید.عروسش با چهار تا پسر‌بچه‌ی قد و نیم‌قد تمام کارهایش را می‌کرد.با این‌حال برای نیایش‌های طولانی‌اش کم نمی‌آورد. حافظه‌ی خوبی هم داشت.هیچ‌گاه نمی‌شد از شر بوسه‌های آبدارش قِصِر در‌رفت.همه را تک‌تک صدا می‌زد تا دست‌و روبوسی کنند.همیشه 2تا بوسه روی گونه‌ و یکی هم روی پیشانی‌ می‌زد. پیرزن زمین‌گیر بود اما نمازخوان  بود و همیشه پاکیزه و مرتب می‌دیدی‌اش...

پیرزن سرما خورد و به خاطر تنِ نحیفش دو روز در بیمارستان بستری شد.صبحِ آدینه،بانگ الله اکبرِ اذان  که به گوش رسید سکته کرد و مُرد.راحت مرد...راحت شد...

آمده بود تا سرماخوردگی‌اش خوب شود اما منتقل شد به سردخانه.یک روز... دو روز...سه روز...تا سه روز آنجا ماند.روز اول خرج مراسم تدفینش را نداشتند.روز دوم شنبه بود و بد میدانستند مرده را شنبه دفن کنند.روز سوم...غریبانه به خاکِ سرد سپرده شد...این‌‌که می‌گویم غریبانه بی دلیل نیست!

حالا با گذشت چند روز،از تمام مراسم یادبودش تنها همان کیسه های یخ خریداری شده در ذهنم باقی‌مانده...
+ نوشته شده در  نهم تیر 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

شازده‌ی هوشنگ گلشیری

زادگاه هوشنگ گلشیری اصفهان است اما در 5سالگی به همراه خانواده به آبادان می‌رود و در 18 سالگی دوباره به زادگاه خود بازمی‌گردد.اولین داستان او زمانی که در دفتر اسناد رسمی کار می‌کرد نوشته شد.بعد از گرفتن دیپلم در روستایی دورافتاده در مسیر اصفهان-یزد به کار معلمی مشغول شد و سپس در سال 1338 در رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد.آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره، رویدادی مهم در زندگی وی بود.رمان شازده احتجاب را در سال 1348 و رمان کریستین وکید را در 1350 نگاشت.گلشیری در طول حیات خودبه سبب اعتراض به حکومت وقت دو‌بار به زندان افتاد و به مدت 5سال هم از برخی حقوق اجتماعی از جمله تدریس محروم شد.در تابستان 57 برای شرکت در طرح بین‌المللی نویسندگی به آمریکا سفر کرد و پس از بازگشت تدریس در دبیرستان را از سر گرفت. معصوم پنجم، گاه‌نامه‌ی نقد آگاه، جلسات هفتگی داستان‌خوانی، جبه‌خانه، حدیث ماهیگیر و دیو، همکاری با مجله‌ی آدینه و پس از آن دنیای سخن، سردبیری مجله ارغوان که تنها یک شماره از آن منتشر شد، همکاری با چند شماره‌ی نخست فصلنامه‌ی زنده‌رود، از جمله فعالیت‌های او در زمینه‌ی مطبوعات و داستان‌ بود.وی به دنبال یک دوره‌ی طولانی بیماری در 16/خرداد/79 در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت و در امامزاده طاهر در مهرشهر کرج به خاک سپرده شد.

 

(شازده احتجاب)

بی شک شازده احتجاب،به قول خود گلشیری،خوش‌اقبال‌ترین اثر اوست.جدا از استفاده‌ی نویسنده از سبک سیال ذهن که شازده را از دیگر آثار متمایز می کند،موضوع داستان نیز می تواند در جذب خواننده سهم به سزایی داشته باشد.گر چه برخی می گویند که این اثر گلشیری به تقلید از رمان اولیس اثر جیمز جویس بوده است  اما برخی نوآوری و تازگی آن را ستوده‌اند و آن را نخستین رمان ایرانی پنداشته‌اند که از ابزار جریان سیال ذهن نگاشته شده است.

شخصیت های این داستان،به جز خود شازده،یکی همسر او فخرالنساء است که نماد زنی زخم خورده از اجدادش است و تقریبا در تمام داستان در حال خواندن خاطرات جد بزرگ است و زندگی روزمره را فراموش کرده و با وجود داشتن بیماری سل ارثی، به خوردن شراب روی آورده و به نوعی انتظار مرگ خویش را می کشد.فخرالنساء با وجود اندک علاقه‌ای که به شازده دارد گاهی شازده را به تمسخر می‌گیرد که چرا مانند اجدادش بی‌بند و بار و مستبد نیست. و گاهی با حسادت زنانه به فخری-خدمتکار خانه-حرفهایی می‌زند.

شخصیت دیگر مراد است که خدمتگذار قدیمی است که روی ویلچر نشسته و هر بار که به دیدن شازده می‌آید خبر مرگ یکی از بستگان را میدهد. حسنی،همسر مراد در واقع نماد زنی مطیع است که با وجود آنکه ویلچر مراد را او به حرکت درمی‌آورد، اما کاملا مطیع امر اوست.شخصیت فخری زنی دهاتی است که شازده میخواهد مانند فخرالنساء رفتار کند. شخصیتهای دیگری چون پدر شازده، شازده‌ی بزرگ،عمه‌ها و مادر شازده نیز در داشتان دیده می‌شوند که به دلیل کم اهمیت بودن و خلاصه‌ی مطلب به بررسی آن‌ها نمی‌پردازیم.

شازده احتجاب داستانی‌است که با سرفه‌ی شازده شروع می‌شود و گویی بامداد روز پسین با مرگ شازده به پایان می‌رسد و در واقع تمام داستان تنها در یک روز رخ می‌دهد.شازده مبتلا به یک تب اجدادی است و سرفه‌های او نیز به همین سبب می‌باشد.در همان ابتدای داستان شازده سر شب مراد را می‌بیند که به همراه حسنی آمده تا برای اموراتش از شازده پول طلب کند.پس از آن شازده به خانه برمیگردد و روی صندلی‌اش می‌نشیند.با فخری بر سر تمیز کردن اتاق درندشتی که پر از اشیاء عتیقه است و کنار زدن پرده بحث می کند و اجازه‌ی این‌کارها را به او نمی دهد.اما فخر‌النساء به فخری دستور می‌دهد چلچراغ را روشن کند و ساعت های اجدادی را کوک کند.فخر‌النساء جامی شراب برمی دارد و برای شازده نیز می‌ریزد.در این لحظه ذهن سیال نویسنده شازده را متوجه عکس سیاه و سفید پدربزرگ می‌کند و او را به آن عصر می‌برد.شازده به خاطرات قدیم بازمی‌گردد گویی در همان لحظه دوباره آنها را لمس می‌کند.با پدر بزرگ سخن می گوید و سوار بر کالسکه‌ی مراد می‌شود.شازده از جریان بیرون کردن مراد به سبب خبرهای بدی که می‌آورد برای پدربزرگ سخن می‌گوید و بارها صدای سرفه‌های خشک پدربزرگ را می‌شنود.پدربزرگ جریان کشتن مادر خود و عموی بزرگ شازده را که از اطاعت سرباز زد تعریف می کند.سپس پدر شازده بعد از استعفا می‌میرد.شازده به دیدن فخرالنساء که 7 سال است که نامزد اوست می‌رود و سخن‌هایی در باب مسابقات اشرافی همچون تعدد زوجین و غیره می‌زنند و حوادث دیگری در آن عکس برایش مرور می‌شود.دوباره سرفه امانش نمی‌دهد و به خود می‌آید و آن خاطرات را رها می کند .

حالا نویسنده از زبان فخرالنساء  داستان میگوید و خاطره ي اولین باری که شازده او را مجبور به نوشیدن شراب کرد بازگو می کند.در واقع فخرالنساء از ابتدای داستان هم زنده نبوده است و چیزی مثل  روح او در داستان ایفای نقش می کند. شازده هم بعد از فخرالنساء با فخری ارتباط دارد و سعی ‌میکند او را مانند فخرالنساء کند.در ادامه حوادث دیگری در داستان  آورده می‌شود و در پایان فخرالنساء هم می‌رود در داخل قابش می نشیند.مراد به همراه حسنی از پله‌های خانه‌ی شازده بالا می‌آید. شازده از دیدن او عصبانی می‌شود و با وجود آنکه دیگر کسی از خاندان شازده باقی نمانده از او می‌پرسد که دیگر برای چه آمده‌ای.مراد می‌گوید شازده جان، شازده احتجاب نوه‌ی شازده‌ی بزرگ مرده است.می‌گوید سل گرفت و بدنش مثل دوک شده بود..سرفه‌ شانه های شازده را میلرزاند و این‌بار سرفه‌هایش تمام قاب عکس ها و شیشه‌های رنگی را نیز میلرزاند...
+ نوشته شده در  پنجم تیر 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

...

و شوق تكامل

در نهال

خواهد مرد

        اگر

ريشه‌هايش را

در گلدانِ كوچكِ پشتِ پنجره

              محصور كنيم...

9/تير/85

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

نقش بسته اي در من....

آمپول بي حسي‌اش به قدري قوي بود كه نيمي از صورتم را فلج كرد.احساس ميكنم نيمي از صورتم مرده است.

مطب را به قصد خانه ترك ميكنم.نميدانم چرا با آن صورت ورم كرده معذب‌ام اتوبوس سوار شوم.ترجيح ميدهم تا دروازه دولت پياده بروم و بعد فكري براي راهِ مانده كنم.از سويي قدم زدن هميشه به من فرصت فكر كردن هم ميدهد.انگار تك تك سلول‌هايم را مي‌شكافد تا رها شوند و تجلي كنند.

با صورتي نيم مرده، نيم زنده سنگ‌فرش‌هاي پياده رو را پامال ميكنم و پيش مي‌روم.از سنگ‌ها بيزارم.سنگ‌ها آدمي را فلج مي‌كنند.حالا جايشان در هر كجا كه مي خواهد باشد.چه بر گونه‌ات اصابت كنند،چه بر قلبت بنشينند،چه در كليه‌ات نقش ببندند...سنگ‌فرش‌ها را بايد پامال كرد و گذشت.هم‌چنان كه ميروي سختي‌شان را حتي مي تواني از زير كفش‌هايت هم حس كني!

حالا اما با صورتي نيم‌ مرده،نيم زنده با قدرتِ بيشتري پاي بر سنگ‌فرشها ميگذارم.انگار با چيزي ميجنگم.براي زندگي بايد جنگيد.بايد صلابت داشت.اگرچه آدمي در تمام دوران حياتش زنده است اما تمام اين لحظات را زندگي نميكند.هر آدمي گاهي در زندگي بازمي‌ماند و اين درست مانند صورتي نيم‌مرده، نيم زنده است:در عين زنده بودن حس مردن داشتن!

اما آدمي بي طاقت‌تر از آن است كه تا ابد در آن لحظه بماند.انگيزه ها و هدف‌ها در همين لحظات به دادمان مي‌رسند...چنان نفوذي دارند كه انگار رنگ و بوي زندگي را به ناگاه تغيير ميدند.آن وقت است كه حس ميكني براي به دست آوردنِ آن‌چه ميخواهي بايد آدمي تازه از خود بسازي.و مي‌داني كه مي‌تواني...

در من اما تنها
نامِ تو انگيزه مي‌روياند و رنگِ زندگي بر تكه هاي مرده‌ي تنم نقش ميزند.ايمان دارم كه جنگيدن با چنين زنده مردني بي نامِ تو بي‌نام مي‌ماند.نيمي از صورت كه نه...نيمي از تنم هم كه بميرد،با خروش نام تو باز هم با صلابت قدم بر سنگ‌فرش‌ها مي‌گذارم و راه مانده را تا به انتها پيش مي‌گيرم...

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

نگران این سکوت من نباشید....

 پر از حرفم......

فقط همین.....!!!!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1390ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

ديوارها و ديوارها

در تنهاترين لحظه‌ها هستند كساني كه دورادور نگرانت باشند و مراقب لحظه‌هاي تنهايي‌ات باشند.مراقب لحظه‌هايي كه دوست داري در تنهايي بنويسي، موسيقي گوش كني، ساز بزني، خودت را لابه‌لاي كتاب‌هاي كوچك و بزرگ گم كني،دفترچه‌ي خاطراتي كه گاهي هفته‌ها فرصت نميكني چيزي در آن بنويسي پر كني ،با دقت عكس هاي قديمي را ببيني و از نفس كشيدن لذت ببري.مراقب لحظه‌هايي كه به حرفهاي عزيزان و ناعزيزانت فكر ميكني،لحظه‌هايي كه در تنهايي با هراس يا با شوق به آينده فكر ميكني، به راه مي‌انديشي،به آنها كه بودند و نيستند،نبودند و هستند و يا آنها كه نيستند و مي‌آيند...

لحظه‌هايي هست كه احساس مي كني متعلق به خودت نيستي. هركس تو را متعلق به خودش ميداند.يا نه، برعكس،تو را متعلق به ديگري مي داند.لحظه‌هايي هست كه به تكيه‌گاه‌هايي كه داري فكر ميكني.به آنها كه هم برايشان مهمي و هم برايت مهم‌اند.با خودت فكر ميكني چه ستون هاي امني است بودنشان.حتي تصور بودنشان!حتي پدر...او كه نيست اما حضورش را حس ميكني.هرچند كه مانند دربِ اتاقت مي‌ماند و با آنكه دستگيره‌اش به سختي باز مي‌شود اما هميشه بسته نيست تا حفظت كند.پنجره‌هاي يك اتاق در طبقه‌ي پنجم ميداني يعني چه؟نشان از آدم‌هايي ميدهد كه بودند و هنوز هم هستند.اما تو ناچاري به ديدنِ مناظرِ دورِ خاطراتشان قناعت كني.ديوار‌ها....ديوارهاي ستون‌دار و محكم!ديوارهايي كه خانه‌بر آن‌ها تكيه مي‌كند.و تو مي‌داني كه چقدر ستون‌هاي محكمي هستند براي وقت‌هاي دلشوره و اضظراب و خستگي هايت.به آن‌ها اطمينان داري و مي داني هيچ زلزله اي خرابشان نمي كند.به خاطر همين است كه در حصار آنان مي ماني. مي‌داني هميشه هستند.در بدترين شرايط!

ديوارها هستند تا فضاي تنهايي‌هايت براي قدم زدن هم خالي باشد.اما در برابر خيلي چيزها پشتْ گرمي برايت هستند. ديوارها با هم‌اند.اگر با هم نباشند، فضايي برايت نمي ماند.ديوارها براي نزديك شدن به هم نيستند.اگر به هم نزديك شوند له مي شوي.اگر هر كدام "من" باشند، آنقدر جلو مي‌آيند كه نه تنها تنهايي ‌هايت، بلكه زندگي را از تو ميگيرند. اگر در برابر هم عقب نكشند، اگر تو را در ميانشان فراموش كنند، اگر خودخواه شوند، اگر...

ديوارها، همان ستون‌هاي اطميناني كه ميگفتند دوستت دارند و محافظت هستند!

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

به گمانم كه دلت سخت‌تر از سنگ شده

ورنه اين شيشه دلم ساده تَرَك هم نَبَرد...

.

.

.

.

برداشت.

دلم را ميگويم.

ت ر ك برداشت...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

"هرچه می‏نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن‏چه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست نه هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند.
...
و [نباید] چیزها نویسم بی«خود» که چون «واخود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
...
حقا و به حرمت دوستی که نمی‏دانم که این‏ که می‏نویسم راه «سعادت» است که می‏روم، یا راه «شقاوت».
...
کاشکی، یک‏بارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی.
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم بغایت؛
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم؛
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید؛
و هر چه نویسم هم نشاید؛
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛
و اگر گویم هم نشاید؛
و اگر خاموش گردم هم نشاید؛
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

... و اگر خاموش شوم هم نشاید!"

نقل از رساله ‏ی عشق از عِـینُ‏القُضّات همدانی .

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

1

شهروندان گرامي،به منظورِ بهبود اوضاعِ آلودگيِ هوا،لطفا تا اطلاعِ ثانوي از آه كشيدن خودداري فرموده و دوده‌ي ناشي از سوختنِ قلبتان را در سينه حبس كرده و در هوا منتشر نكنيد.


2

-دلِ باراني ات را گو ببار تا غبارِ غم از شهر بگذراند.

-دلِ باراني ام گر ببارد،حالِ شهر دوچندان خراب مي‌شود.نفسِ مسيحايي او را طلب كن كه پاك مي‌كند هر غباري را از هر دياري كه بخواهد...


3

از اين‌جا تا آسمان راه بسيار است.

ديگر اين پرده‌ي سياه از بهر چيست؟

يك ستاره بينداز تا روزنه اي باز شود....

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

عریضه...

بعد از روزها پريشاني و يك پياده روي چند ساعته آمده ام اينجا.درست روبروي ساختمان شهرداري،محل بازسازي دربهاي حرم علي«ع». اعتراف ميكنم خيلي اتفاقي گذارم به اينجا افتاد و اصلا نه قصد آمدن داشتم و نه كوچكترين آگاهي از اين مكان داشتم.راستش به خاطر هيچ اعتقاد خاصي هم وارد محوطه نشدم.حتي وقتي بي هيچ توجهي از خيابان-خيابان كه چه عرض كنم.ميدان!-عبور ميكردم هم! چه چيز مرا به اينجا كشاند نميدانم.چه چيز باعث شد بتوانم آن آدمهاي ريش دارِ متعصب‌نما را تحمل كنم نميدانم! حتي نميدانم چطور توانستم با بانويي كه مسئوليتش تذكر به خانمهاي بدحجاب بود ارتباط برقرار كنم و هم كلام شوم.اما يك چيز ملموس در آن جا حضور داشت و آن باور آدمها بود.هركس با باورهايش وارد محيط  شده بود.نميدانم ديگران از كجا و با كدام شرايط روحي آمده بودند و چه چيز پريشانشان كرده بود.اما بسياري‌‌شان قبل از رفتن نفس عميقي  ميكشيدند و ميگفتند "سبك شدم".

رفتن و آمدن هاي آدمها برايم زيبا بود. اشكها و زمزمه هايي كه مرد و زن نميشناخت.باورهايشان!باورهايي كه هركس براي زيستن بدان محتاج است و اگر نباشند آدمي هرچقدر هم كه محكم و قوي باشد،بالاخره يك جا كم مي آورد و به بن بست ميخورد.

و من اينجايم شايد بدين خاطر كه به باورِ ِ آدمها و باورهايشان محتاجم.  گاهي آدمها را باورهايشان ارزشمند ميكنند و گاهي آدمها باورهايشان را.

گفتند بنويس.عريضه بنويس.گفتم نيامده ام تا عريضه بنويسم و چيزي طلب كنم.باور كنيد حتي وقتي كاغذ سفيدي به دستم دادند تا بنويسم نتوانستم! دو تا گيومه كشيدم و ميان‌شان فضاي خالي گذاشتم.گفتم اگر علي علي باشد،خودش راز ننوشته ام را در همين فضا پيدا ميكند.

 محوطه را كه ترك ميكنم آرامش عجيبي دارم.خودكاري كه با آن آرزوهايم را ميان گيومه ها جاي دادم نگاه ميكنم.خيالم راحت ميشود كه گيومه ها را بنفش كشيده ام.نفس عميقي ميكشم و ميگويم:سبك شدم...

 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

ثانيه هاي نبودنش را حس ميكنم!

حالا ديگر ساعت كوكي ِ يادگار پدر را هم كه هفت سوراخ قايم كنم،باز هم صداي تيك‌تاكش آزارم ميدهد.سالها با همين ساعت براي"سحرها"بيدار ميشد و مرا صدا ميزد.سالها او صداي تيك تاكش را شنيد،اما حالا من هم ميشنوم.فرقي ندارد آن ساعت كجاي اين دنيا باشد.فرقي ندارد كوك باشد يا نه!من و پدر هر دو صداي خاطرات دونفره مان را ميشنويم.صداي تيك تاك‌هايي كه گذشت!

پدر كه رفت چيزي در آن ساعت به هم ريخت!عقربه ي ثانيه‌شمارش صداي اضافي داشت.هيچ ساعت سازي هم نتوانست مشكل را بفهمد.اصلا قبول نميكردند كه صدايي هست!احساس كردم ساعت ميخواهد ثانيه ثانيه‌ي نبودنِ پدر را به رخم بكشد.از آن روز ديگر كوكش نكردم.حتي به عقربه هاي بي جانش نگاه هم نكردم!ولي گاهي ميشنوم صداي تيك تاك عقربه ي ثانيه شمار را...و نبود پدر و سحرهاي بي او برايم دلگير ميشود....

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

هيروشيما و ناكازاكي ديگر

گاهي پيش مي‌آيد كه يك واقعه سالها بعد درست در همان روز تكرار شود.و اين به خوديِ خود چندان بد نمي‌نمايد.اما اگر صحبت از يك ويراني عظيم مانند هيروشيما و ناكازاكي باشد، تكرارش به جان هر آدمي هراس مي‌اندازد.

و امروز سالگرد بمبارانِ هيروشيما و ناكازاكي بود.حادثه ي هولناكي كه خساراتِ فراواني بر هزاران هزار آدم وارد كرد!و از آن روز كه اين شهرها ويران شدند،هيچ كس انتظار تكرارِحادثه اي حتي مشابه آن را هم نداشت.هيچ كس نمي‌دانست كه سالها بعد درست در همان روز آدم‌هايي پيدا مي‌شوند كه آن واقعه را بر سر دنياي بزرگ دختركي تكرار ميكنند كه هرگز كاري با دنياي كوچك آنها نداشته است.امروز حادثه ي هيروشيما و ناكازاكي در درون او تكرار شد و او را از بمباران‌ آنان گريزي نبود!امروز او ويران شد.ويران شد و شايد تا سالهاي دور اين روز را به يادِ ويراني عظيمش سكوت كند....

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

The predicament

 

گاهی این ور و آن ور بامش فرقی ندارد....هر کاری کنی آخرش یا اولش شکست میخوری.شکست جزء لاینفک هر چیزی است.اصلا لازمه ی حیات آدمی است.

غرور هم از آن دست چیزهایی است که میگویند حد تعادلش خوب است.اما جدا از اندازه اش درست مثل کفش های تنگی است که مجبور هستی وقتی بر روی آسفالتهای داغ آفتاب خورده راه میروی بپوشی.و از تنگی آن گریزی نیست....

گاهی آدمها از نداشتنش سخت آسیب میبینند!آنقدر فروتنی میکنی و آنقدر نافروتنی میکنند و میشکنندت که به جایی میرسی که تصمیم میگیری تو هم مغرور شوی!(و من هنوز نتوانسته ام نامی برای این حالت بگذارم.لجبازی/تجربه/مرهم/رشد/...؟).اما گاهی آنقدر آدمها مغرور میشوند که بالاخره سرشان به سنگ میخورد/یا سرشان را به سنگ میزنند/ و آن وقت هم طعم شکست را میچشند/می چشانندش!

و من هیچ گاه نتوانستم تعادل را در غرورم نگه دارم. اصلا گویی شدنی نیست!غرور برای من همیشه غرور بوده است.داشتن و نداشتن داشته اما کم و زیاد هرگز!بودن و نبودنش را هم که انتخاب کنی فرقی ندارد.چیزی که من همیشه بر آن تمرکز کرده ام  ضربه ی ناشی از "غرور"داشتن یا نداشتن است. وگر نه داشتن و نداشتن فرقی ندارد!هر دو آزاردهنده اند....اما شاید داشتنش بهتر از نداشتنش باشد....حکایت آسفالتهای داغ است!

 

پ ن: واژه ی"آنقدر" در این متن صرفا جهت رساندن منظور به خوانندگانی است که غرور را و کلا هر چیزی را با مقیاس می سنجند....

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

من بنفش/او سنگ...

 

نه من نيوتن بودم كه افتادن يك سيب را درك كنم و نه آن چيزي كه بر سرم افتاد سيب بود. سنگي به آن بزرگي كجا و سيبي سرخ و آبدار كجا!

اما انگار زمان لازم بود تا از افتادن آن سنگ چيزي را بفهمم.شايد مانند وقوع يك واكنش شيميايي زمان لازم بود...

و ساعتها گذشت و محل برخورد سنگ با صورتم را در آيينه ديدم. آنجا بود که فهميدم  من به سنگ واكنش نشان ميدهم و رنگ اين واكنش بنفش است!فهميدم كه چرا بنفش در روح و جانم جاري است تا به حدي كه دوستان رنگم را بنفش ميدانند! اينجا هم بايد پاي سنگي در ميان باشد!

و به گمانم بدین خاطر باشد که او را كه از سنگ است دوست ميدارم...

 

پ ن۱:بنفش بودن دردناك است....

پ ن۲:گاهي سنگ،سنگ را كشف ميكند...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

 


دست خویشتن خویش را رها کردم و گم شدم.خودم خواستم که گم شوم.

راستش باور اینکه بخواهم آنی که بودم بمانم برایم دشوار بود.

 حالا در این هیاهوی زمان که خاطرم جمع است هیچ گمشده ای پیدا نمی‌شود می توانم طرحی نو از خودم ترسیم کنم.

و بعد خودم دست او را بگیرم تا در میان هیچ جمعیتی گم نشود...


It is only after we have lost everything that we are free to do anything


+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  | 

می‌شود کر شد در این تکرار اما ماند...

    -دروازه تهران؟

راننده سرش را به علامت تایید تکان میدهد و لبخند میزند.همان طور که درب پیکانش را باز میکنم در دلم غرغر کنان میگویم حالا تا کی قرار است در این گرما منتظر باشد تا مسافر پیدا شود....

سوار میشوم و کتابهایم را مرتب میکنم . به راننده نگاه میکنم تا ببینم قصد رفتن دارد یا نه.چشمم به آینه‌ می افتد که در بالایش نوشته" راننده ناشنوا است"

بغضم میگیرد.روی داشبرد هم چند تا کاغذ میبینم که روی هر کدامشان نام یک خیابان نوشته شده.در همین حین پسر جوانی سرش را از شیشه جلو داخل میکند و من رنگم می پرد از اینکه نکند میخواهد آدرسی از او بپرسد و راننده منظورش را نفهمد.و جوان چند اسکناس نشان او میدهد و میگوید پول خرد ندارم و راننده با دست اشاره میکند سوار شو. نفس راحتی میکشم.بعد از آن هم خانمی سوار میشود و بعد جوان دیگری و ماشین حرکت میکند.

هنوز مسیر زیادی را نرفته ایم که کرایه را میدهم و بعد از من بقیه مسافران هر یک یک 2000تومانی به راننده میدهند و او با حالت شوخی اسکناسها را روی داشبورد میکوبد و میخندد و ما میخندیم.زن میگوید" بیچاره نه او حرف ما را می فهمد و نه ما حرف او را" و من در جوابش لبخند تلخی میزنم.اول باقی پول زن را میدهد و زن با وسواس پولها را مرتب میکند و از بینشان یک 200تومانی کهنه جدا میکند و با دست به شانه‌ی راننده میزند و اشاره میکند که آن را عوض کند.خنده ام میگیرد که چرا ما آدمها که گوش داریم و خوب هم میشنود وجدانمان کر است؟چرا از یک اسکناس 200تومانی نمیگذریم تا بر دلهره های آدمهایی که خودمان میدانیم چه رنجی دارند و دیدنشان منقلبمان میکند نیفزاییم؟!!!!

تمام راه بر او غبطه میخوردم.راننده را میگویم!چقدر خوب با شرایطش کنار آمده بود.نمیتوانست هیاهوی شهر را بشنود.نمیتوانست درد و دل کند و درد و دل بشنود.نمیتوانست فریاد بزند.نمیتوانست فریاد بشنود. نمیتوانست یانی یا باخ یا حتی  eclipse of the moon از براین کرین گوش کند تا آرام شود.اما راستش آرامش عجیبی داشت.آرامش داشت و  من به این آرامش او که سر چشمه اش هیچ کدام از این ها که گفتم نبود غبطه میخورم....

و تمام راه برای آن زن دعا کردم!او از راننده‌ی ناشنوای شهرمان محتاج تر است...برایش دعا کنید....


+ نوشته شده در  دوم تیر 1389ساعت   توسط آرزو كريمي  |